پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - استاد مطهرى و نوآورى در كلام جديد - عباسی ولی الله

استاد مطهرى و نوآورى در كلام جديد
عباسی ولی الله

قسمت اول
درآمد
مباحث جديد كلامى كه امروزه با عنوان »كلام جديد« از آنها بحث مى‌شود، از دغدغه‌هاى مهم انسان معاصر است كه پرسش‌هاى نوپيدايى را فراروى انديشمندان دينى قرار داده است. استاد مطهرى به‌عنوان متكلم و متفكرى نوآور، آثار ارزشمندى از خود بجاى گذاشته است كه منابع غنى‌اى در اين عرصه به شمار مى‌رود؛ زيرا ايشان با آگاهى به انديشه‌ها و پرسش‌هاى برآمده از دوره جديد (مدرنيته) به تأسيس نظام جديد كلامى‌اى دست زدند كه راهگشاى مناسبى در حل معضلات و مشكلات معرفتى انسان معاصر است؛ به همين سبب است كه مى‌توان استاد مطهرى را بنيانگذار »كلام جديد اسلامى« ناميد.
امروزه علم كلام به‌ويژه مباحث جديد كلامى (كلام جديد) از ضرورى‌ترين و بحث انگيزترين مباحث علمى در كشور ما است كه اذهان بسيارى از متكلمان و انديشمندان دينى را به خود معطوف كرده است.
عنوان »كلام جديد« در فرهنگ اسلامى از مصطلحات سده اخير است و در ادبيات مذهبى و محافل علمى پژوهشى ما سابقه چندانى ندارد. نخستين اثرى كه در اين زمينه ترجمه و منتشر شد، كتاب »علم كلام جديد« اثر »شبلى نعمانى« (١٣٣٢ ١٢٧٣ق) است كه با نگارش تاريخ كلام جديد، بر ضرورت و اهميت تفكر كلامى نوين تأكيد كرد. بعدها استاد مطهرى (١٣٥٨ ١٢٩٨ ش) اين واژه را به‌كار گرفته و در آثار فارسى بر تحول كلام و ضرورت پرداختن به آن و تأسيس نظام كلامى جديد تأكيد كرد. كسانى چون »محمداقبال لاهورى«(١) (١٢٨٩ ١٣٥٧ ق) نيز از تحول در الهيات و بازسازى انديشه دينى بحث كرده‌اند. وى در كتاب »احياى فكر دينى در اسلام« كوشيده است تا يك الهيات / كلام اسلامى در خور روزگار خويش را تدارك كند؛ اما بحث و بررسى از مسائل جديد كلامى در برنامه آموزشى حوزه و دانشگاه به شكل جدى كه نقطه عطفى در تحول انديشه كلامى معاصر است پس از انقلاب فرهنگى و در دهه شصت آغاز شد و از اواسط همين دهه است كه توجه فراوانى به آنچه مسائل جديد كلامى ناميده مى‌شود؛ پديدار شده است.
تلقى‌هاى مختلف از اصطلاح كلام جديد در بين دانشوران ما، آن را درهاله‌اى از ابهام قرار داده است. پرسش محورى كه در اين زمينه مطرح است، اين است كه آيا كلام جديد تفاوتى ماهوى با كلام قديم دارد و به‌عنوان علمى جديد به شمار مى‌رود يا آن كه پسوند جديد صرفاً به‌وجود مسائل و پرسش‌هاى نوين در حوزه انديشه كلامى‌اشاره دارد، بى آن كه دلالتى بر تغيير ساختار علم كلام و تولد علمى جديد داشته باشد؟ در پاسخ به اين پرسش رويكردهاى مختلفى اتخاذ شده است. برخى كلام جديد را دانشى كاملاً نوين تلقى كرده‌اند كه جز اشتراك لفظى، نسبتى ديگر ميان آن و كلام سنتى (قديم) متصور نيست و پاره‌اى نيز اساساً منكر علمى به‌نام كلام جديد هستند، بلكه آن را ادامه كلام پيشينيان دانسته كه در ضلعى از اضلاع (و غالباً در مسائل) تجدد يافته است.
سخن درباره چگونگى نوشدن علم كلام و تفاوت‌هاى كلام جديد با قديم، مجالى فراخ‌تر مى‌طلبد. در اين‌جا بدون اين‌كه وارد مناقشات طرفداران و مخالفان كلام جديد بشويم، به اجمال اشاره مى‌كنيم كه اگر بپذيريم متكلم، هم به شرح دعاوى دينى ما مى‌پردازد، هم به تبيين آن‌ها و هم در مقام دفاع از آن‌ها برمى‌آيد، مى‌توان ملاحظه كرد كه در هر نقش و وظيفه‌اى بيش‌وكم تجديد و نوشدن مجال مى‌يابد.
شايد بيشترين جهت تجديد كلامى در حوزه دفاع از معتقدات دينى صورت گيرد؛ زيرا در پى ظهور اشكال‌ها و شبهه‌هاى جديد، شيوه‌ها و احتجاج‌هاى نوينى لازم مى‌افتد؛ البته ماجراى تجديد علم كلام بيش از اين‌ها است و گاه دعاوى دينى، شرحى نو و بيانى تازه مى‌يابد. پيشرفت دانايى مردم وظيفه متكلمان را دشوارتر مى‌كند و موجب نياز به تبيين‌هاى جديد از دعاوى دينى و دفاع تازه مى‌شود. متكلمان راستين همواره بايد در حال مرزبانى در مرزهاى عقيدتى باشند و هرگز از وظيفه دشوار خود غفلت نورزند و همين است كه اجر آنان را اگر از مرزبانان جغرافيايى جهان اسلام فراتر نسازد، همسان آنان قرار مى‌دهد.

استاد مطهرى، مؤسس كلام جديد اسلامى
گرچه تدوين انديشه كلامى نوين، مرهون تلاش‌هاى متأخران در چند سال اخير است، اما بى‌شك سهم استاد مطهرى در شكل‌گيرى نظام جديد كلامى كاملاً مشهود است و حتى ايشان به صراحت از تأسيس مكتب كلامى متناسب با هر عصر و زمانى كه پاسخ‌گوى نيازهاى آن روزگار باشد، سخن به ميان مى‌آورد.
»با توجه به اينكه در عصر ما شبهاتى پيدا شده كه در قديم نبوده و تأييداتى پيدا شده كه از مختصات پيشرفت‌هاى علمى جديد است و بسيارى از شبهات قديم در زمان ما بلا موضوع است، هم‌چنان كه بسيارى از تأييدات گذشته ارزش خود را از دست داده است، از اين‌رو لازم است كلام جديدى تأسيس شود«.(٢)
استاد مطهرى در ميان متفكران دينى، جايگاه مهمى در انديشه كلامى معاصر دارد. طرح و ساختار نوينى كه استاد به مباحث كلامى در »درآمدى بر جهان‌بينى توحيدى« ارائه مى‌دهد، ساختارى كاملاً بديع و بسيار مهم است. نظام كلامى ايشان در اين اثر از انسان و ايمان شروع مى‌شود؛ درحالى كه در آثار سنتى به ندرت از انسان بحث مى‌شود و مسئله ايمان نيز از فروعات مباحث ثواب و عقاب معاد است. شهيد مطهرى به عنوان انديشمندى كه دغدغه اثبات دين، كارآمدى و دفاع از آن در مقابل شبهات داشت، توجه ويژه‌اى به دفع شبهات مى‌كردند، آن هم نه شبهات كهن، بلكه معماها و مشكلات نوين.
استاد مطهرى در »عدل الهى« و »جامعه و تاريخ« متكلمى است كه به دفاع از حريم شريعت و دفع شكوك و تحريفات از ساحت ديانت كمر بسته است. ماركسيسم او اساساً وجهى كلامى داشت؛ اما كلامى كه فلسفه بود (كلام فلسفى). »خدمات متقابل اسلام و ايران« نيز آبى بود بر آتشى كه نظام منحوس پيشين برافروخته بود تا يكجا ايرانيت و اسلاميت را باهم در آن بسوزاند. مطهرى در اين كتاب، حد و مرز آيين و مليت، ايرانى‌بودن و مسلمان بودن را گشود و نقاب فريب را از چهره كسانى برگرفت كه با نام دفاع از مليت به محو و مسخ فرهنگ پرمايه اين ملت كه با خون و روح اين سرزمين درآميخته است، يعنى اسلام پرداخته بودند.
اگر مخالفان، نبوت و دين را متعلق به روزگار گذشته مى‌دانند و عصر آن را پايان‌يافته تلقى مى‌كنند، او ختم نبوت و عدم غروب دين را مطرح مى‌كند و مى‌كوشد تا به شكلى آن را تبيين كند. اگر طرف مقابل مى‌خواهد از تشتت مسلمين، چه در وجه فكرى، چه درصورت سياسى بهره گيرد، استاد از وحدت اسلامى، مايه‌هاى وفاق اسلامى، مايه‌هاى وفاق مسلمين و رفتار و گفتار وحدت‌آميز شيعه و نقش »علامه امينى« در اين زمينه سخن به ميان مى‌آورد. اگر كسانى دين را مايه عقب‌ماندگى و انحطاط مسلمين مى‌دانستند، او تأكيد اسلام بر رشد و تكامل را مطرح مى‌كرد و بر اين نكته اصرار مى‌ورزيد كه اسلام مى‌تواند عملاً جامعه را به پيش برد. مسئله حجاب، حقوق زن، اخلاق جنسى و ... همه نمونه‌هايى از توانايى و دغدغه فكرى و در دفاع از حريم اسلام است كه تسلط او بر مبانى شريعت را آشكار مى‌ساخت. در اين نوشته برآنيم تا دو مسئله از مسائل مهم جديد كلامى را از منظر استاد مطهرى مورد بحث و بررسى‌قرار دهيم.

خاتميت در كلام جديد
ظهور دين اسلام با اعلام جاودانگى و واپسين دين الاهى بودن آن و پايان يافتن دفتر نبوت با واپسين رسول الاهى‌همراه بوده است. اين دو نكته در علم كلام با عنوان »خاتميت« مطرح شده كه جزء اصول مسلم اسلام است.
بحث »خاتميت« در دوره معاصر در كلام جديد شكل تازه‌اى گرفت. روشنفكران دينى با رويكردى متمايز از نگاه سنتى و با پرسش‌هايى برآمده از تفكر مدرنيستى، به تحليل خاصى از وحى، نبوت و خاتميت پرداختند. اين‌گونه نگرش به مسئله با سخنان اقبال آغاز شد و با نقدهاى »شهيد مطهرى« بر سخنان وى، گسترش و تكامل يافت.
مسلمانان همواره »ختم نبوت« را امر واقع‌شده تلقى كرده‌اند و هيچ‌گاه براى آنان اين مسئله مطرح نبوده است كه پس از حضرت محمد(ص) پيامبر ديگرى خواهد آمد. در بين مسلمانان، انديشه ظهور پيامبر يا پيامبرانى ديگر در رديف انكار خداوند و انكار قيامت، ناسازگار با ايمان به اسلام و تفكر اسلامى و بدعت در دين تلقى شده است؛ اما نوانديشان دينى بدون آن كه در آيات و روايات تأمل كافى كنند، تفسير خاصى از وحى و نبوت ارائه مى‌دهند كه لازمه آن، »عدم انقطاع وحى« و »نفى خاتميت« است؛ بدين‌سبب گفته مى‌شود، »تجربه نبوى يا تجربه شبيه به تجربه پيامبران به‌طور كامل قطع نمى‌شود و هميشه وجود دارد« يا »درباره اين‌كه هركس مى‌تواند رسولى بشود، بايد اذعان داشت كه كسى ممكن است براى خودش نبى شود و احوال خاصى بيابد« يا اين سخن كه »امروز دوران مأموريت نبوى پايان يافته است؛ اما مجال براى بسط تجربه نبوى باز است«.
همانگونه كه اشاره شد، مسئله خاتميت از ضروريات دين اسلام بوده و مورد اعتقاد همه مسلمانان است و هيچ مسلمانى در اصل آن شك و ترديدى ندارد. در عين حال، بحث در باب فلسفه خاتميت و علت و چرايى پايان پيامبرى سابقه چندان طولانى در نزد انديشمندان مسلمان ندارد. گو اينكه در لابه لاى كتابها و آثار عرفانى اشاراتى به راز خاتميت ديده مى‌شود؛ اما در هيچ يك از كتاب‌هاى كلامى و اعتقادى پيشينيان اثرى از اين بحث وجود ندارد.
به نظر مى‌رسد كه در ميان انديشمندان مسلمان نخستين كسى كه در اين باب انديشه كرده، اين مسئله را به عنوان موضوعى براى تفكر و تأمل در ميان نهاد، اقبال لاهورى بوده است. پس از وى نيز اين مسئله در ميان متفكران از جايگاه ويژه‌اى برخودار بوده است. كسانى چون دكتر على شريعتى و شهيد مطهرى از پيشگامان در اين بحث هستند كه هر دو نيز تا اندازه‌اى متأثر از انديشه‌هاى اقبال لاهورى بودند. و هم اكنون نيز اين موضوع يكى از مسائل مهم انديشه دينى است كه لازم است بكوشيم تا تبيينى معقول و مستند و هماهنگ با ساير ابعاد اسلام از آن ارائه دهيم.
به هر حال، اصل سخن در اين است كه چه عواملى باعث جاودانگى و كمال اسلام شده است؟ به عبارت ديگر، علت تجدد شرايع پيشين و برانگيخته شدن پيامبران متعدد از سوى خداوند چه بود و چگونه شد كه در دوران اسلامى‌و پس از بعثت پيامبر اكرم آن علل رخت بر بسته، سلسله رسالت پايان پذيرفت؟ پيام پيامبر اسلام و يا شخصيت او داراى چه ويژگى‌ها و عناصر ممتازى بوده و هستند كه خاتميت و كمال دين را تضمين كرده، چراغ هدايت آن را تا ابد پر فروغ نگه داشته است؟ آيا اعلام پايان پيامبرى خود نشانه‌اى براى بى نيازى بشر جديد از وحى و پيام الهى نيست؟ در اين باره پاسخ‌هاى متعددى مطرح شده است كه در اينجا ما سعى خواهيم كرد تا با تكيه بر ديدگاه‌هاى استاد مطهرى برخى از زواياى اين بحث را تبيين كنيم.
نكته‌اى كه قبل از هر چيز بايد به آن توجه داشت، اين است كه درباره خاتميت نمى‌توان استدلال عقلى آورد، آن‌چه در توضيح آن بيان شده و مى‌شود، جنبه »معقول‌سازى« است، نه جنبه »برهانى و استدلالى«. به عبارت ديگر بحث خاتميت يك بحث درون دينى نقلى است كه به گفته علامه حلّى در كتاب »واجب‌الاعتقاد« از ضروريات دين اسلام است.
فاضل مقداد نيز در شرح كلام »علامه حلى« سه دليل نقلى مى‌آورد كه يكى آيه مباركه: »ماكان محمد أبا أحد من رجالكم ولكن رسول الله و خاتم النبيين«(٣) است و ديگر گفته رسول خدا است كه فرمود: »لا نبى بعدى«(٤) و سوم اجماع است كه ملحق به دليل نقلى است؛ زيرا اعتبارش را از سننى كه اجماع كاشف آن است كشف مى‌كند(٥).

مبانى خاتميت
در بحث از فلسفه خاتميت از ديدگاه استاد مطهرى بايد به بررسى چند موضوع پرداخت:
١. اسلام، روح دعوت انبيا: از قرآن كريم استفاده مى‌شود كه جريان نبوت، جريان واحدى است هم از اين جهت كه همه انبيا از طرف خداى واحد مبعوث شده اند و هم از اين نظر كه اساس دعوت انبيا اساس واحدى است. محتواى نبوت كه به نام دين، ناميده مى‌شود مبتنى بر اين اصل است كه بايد خداى يگانه را پرستيد و از او اطاعت كرد و يا به عبارت ديگر در پيشگاه خداى يگانه تسليم مطلق و بى قيد و شرط بود.
با توجه به اين مطلب، مى‌توانيم بگوييم كه اساس همه اديان آسمانى يك چيز بيشتر نيست و آن تسليم بودن در برابر خداست؛ به ديگر سخن مى‌توان گفت كه همه اديان آسمانى يك دين هستند و آن »اسلام« است. البته اين مطلب به اين معنى نيست كه در محتواى وحى نسبت به همه انبيا در جميع زمان‌ها و مكان‌ها يا اقوام مختلف وجود ندارد؛ ممكن است پاره‌اى از جزئيات احكام در زمان‌ها يا مكان‌ها يا اقوام مختلف تفاوت داشته باشد ولى اساس همه آنها يك چيز است و آن پرستش خداى يگانه و اطاعت از دستورات اوست: »ان الدين عند الله الاسلام و ما اختلف الذين اوتوا الكتاب الا من ما جاءهم العلم بغيا بينهم و من يكفر بآيات الله فانّ الله سريع الحساب × فان حاجوك فقل اسلمت وجهى لله و من اتبعن و قل للذين اوتوا الكتاب و الاميين ءأسلمتم فان اسلموا فقد اهتدوا و ان تولوا فانما عليك البلاغ و الله بصير بالعباد«(٦)، هر آينه دين در نزد خدا اسلام است. اهل كتاب اختلاف نكردند مگر پس از حصول علم و از روى سلطه جويى بر يكديگر. آنان كه به آيات خدا كافر شوند [ بدانند ] او بزودى به حساب‌ها خواهد رسيد. اگر با تو به بحث بنشينند بگوى: من و پيروانم خود را تسليم خدا كرديم. به اهل كتاب و مشركان بگو؛ آيا شما هم تسليم شده ايد پس هدايت يافته اند و اگر رويگردان شده اند، بر تو تبليغ است و بس، و خدا نسبت به بندگان بيناست.
استاد مطهرى با استناد به قرآن معتقد است كه دين خدا از آدم تا خاتم يكى است و همه پيامبران (اعم از پيامبران صاحب شريعت و پيامبران غير صاحب شريعت) انسان‌ها را به يك دين و مكتب دعوت‌كرده‌اند. بنابراين اصول مكتب انبيا كه دين ناميده مى‌شود، يكى بوده است و تفاوت شرايع‌آسمانى يكى‌در مسائل فرعى بوده كه برحسب مقتضيات زمان و خصوصيات محيط ويژگى‌هاى مردمى‌كه مخاطب‌آن شرايع بوده‌اند، متفاوت مى‌شده است، و ديگرى در سطح تعليمات بوده‌كه پيامبران بعدى به موازات تكامل بشر، در سطح بالاترى تعليمات خويش را كه همه در يك زمينه بوده القا كرده‌اند، و لذا اين، تكامل دين است نه اختلاف اديان.« قرآن هرگز كلمه »دين« را به صورت جمع(اديان) نياورده است. از نظر قرآن آنچه وجود داشته است دين بوده نه اديان... قرآن تصريح مى‌كند كه پيامبران يك رشته واحدى را تشكيل مى‌دهند و پيامبران پيشين مبشر پيامبران پسين بوده‌اند و پسينيان مؤيد و مصدق پيشينيان بوده‌اند و هم تصريح مى‌كند كه از همه پيامبران بر اين مطلب كه مبشر و مؤيد يكديگر باشند پيمان أكيد و شديد گرفته است«(٧).
٢. پيامبران و اختلاف در شريعت‌ها: گفتيم كه انبيا مردم را به يك دين دعوت مى‌كردند كه آن هم اسلام بوده است. حال مى‌گوييم كه انبيا علاوه بر دين اسلام كه مشترك بين همه آنها بوده هر يك داراى شريعت و منهج خاص بوده است. شريعت به معناى راه راست است. البته از نظر قرآن آن راه و طريقى است كه منشأ آن وحى بوده و شريعت ابراهيم(ع) نيز متناسب با مقتضيات زمان بعثت او بوده است. و به همين ترتيب شرايع ديگر انبيا هر يك متناسب با اوضاع و احوال زمانشان بوده است: »لكل جعلنا منكم شرعة و منهاجاً«(٨)؛ و براى هر يك از شما (امتها) شريعت و طريقه روشنى قرار داديم. »لكل امة جعلنا منسكا هم ناسكوه فلا ينازعنك فى الامر وادع الى ربّك انّك لعلى هدى مستقيم«(٩)؛ براى هر امتى عباداتى قرار داديم تا آن عبادات را انجام دهند، پس آنها نبايد در اين مورد با تو نزاع كنند. (مردم را) به سوى پروردگارت دعوت كن كه تو بر هدايت مستقيم قرار دارى.
آيه فوق پاسخى است به بهانه جويى‌هاى مشركان زمان پيامبر، چرا كه مشركان وقتى با احكام و عبادات اسلامى مواجه مى‌شدند به بهانه آنكه در اديان گذشته نبوده است درباره آنها با پيامبر به نزاع بر مى‌خاستند و مى‌گفتند اگر اين عبادات و احكام از جانب خداست، پس چرا در شرايع سابق نبوده است. خداوند در پاسخ به آنها مى‌گويد كه هر امتى شريعت خاص به خود را دارد كه در واقع متناسب با مقتضيات زمان خويش بوده و كاملتر از شرايع سابق است. آيه زير نيز در خطاب به رسول اكرم(ص) به پيروانش دستور مى‌دهد تا فقط از شريعت محمدى پيروى كنند نه از هوا و هوس‌هاى خود يا ساير شرايع.
اختلاف دين با شريعت در اين است كه هيچ گاه منسوخ نمى شود ولى شريعت با آمدن پيامبر ديگرى كه صاحب شريعت جديدى است دگرگون مى‌شود. در شريعت جديدى كه مى آيد برخى از احكام گذشته تأييد مى‌شود و برخى ديگر نسخ مى‌گردد. چنانكه قرآن كريم از زبان عيسى(ع) نقل مى‌كند كه وى بعضى از احكام تورات را تصديق و برخى ديگر را منسوخ كرد. »و مصدقاً لما بين يدى من التورات و لاتحل لكم بعض الذى حرم عليكم و جئتكم بآية من ربّكم فاتقواالله و اطيعون«(١٠)؛ و تصديق مى‌كنم آنچه در تورات بوده است و حلال مى‌كنم برخى از چيزهايى را كه بر شما حرام كرده است. و نشانه‌اى از سوى پروردگارتان برايتان آورده‌ام. پس از خدا بترسيد و از من اطاعت كنيد.
استاد مطهرى معتقد اختلاف شرايع پيشين با شريعت ختميه يعنى دين اسلام از انواع تضاد نيست؛ يعنى چنين نيست كه اختلاف شرايع اختلاف تباينى باشد، بلكه اختلاف در فروع و جزئيات است. يعنى روح هر دو قانون يك چيز است و آن همان است كه در شريعت ختميه بيان شده است. فروع و جزئيات همان چيزى كه در شريعت ختميه است در زمان‌هاى مختلف فرق مى‌كند. حداكثر اختلاف شرايع از قبيل اختلاف كلاس پايين‌تر با كلاس بالاتر است. بنابراين اين سخن درست نيست‌كه بگوييم علت اين‌كه شرايع عوض شده اين است‌كه علم و تمدن بشر عوض شده است، يعنى خدا براى بشر جاهل و غير متمدن قانونى داشته و براى بشر عالم و متمدن قانونى ديگر تعيين كرده است؛ چرا كه بسيارى از امور تغيير ناپذير است؛ يكى از اهداف مهم انبيا دعوت به خداشناسى و خدا پرستى است كه به هيچ وجه قابل تغيير و تحول نبوده و در ادوار مختلف تمدن بشر امرى ثابت بوده است(١١).

علل تجديد رسالت انبيا
چرا پيامبران يكى پس از ديگرى مبعوث مى‌شدند؟ آيا ممكن نبود كه در طول تاريخ تنها يك پيامبر برگزيده مى‌شد و تعاليم الهى را به مردم ابلاغ مى‌كرد؟ خلاصه علل تجديد نبوت‌ها چه بوده است. از آنجا كه نياز به تجديد شرايع و آمدن پيامبر جديد، علل متعددى دارد، نمى‌توان فقط يك عامل را براى تجديد رسالت برشمرد. در ادامه مهم‌ترين اين عوامل را از ديدگاه استاد مطهرى مورد تحليل قرار مى‌دهيم.

تحريف
يكى از علل تجديد رسالت، تحريف و تبديل‌هايى است كه در تعليمات و كتاب‌هاى مقدس پيامبران رخ مى‌داده است و به همين جهت آن كتابها و تعليمات، صلاحيت خود را براى هدايت مردم از دست مى‌داده‌اند.«بشر قديم به علت عدم رشد و عدم بلوغ فكرى قادر به حفظ كتاب آسمانى خود نبود؛ معمولاً كتب آسمانى مورد تحريف و تبديل قرار مى‌گرفت و يا بكلّى از بين مى‌رفت؛ از اين رو لازم مى‌شد كه اين پيام تجديد شود.«(١٢). بنابراين يكى از دلايل تجديد پيامبران و شرايع جديد، از بين رفتن محتواى اديان پيشين و تحريف كتب آسمانى است؛ در حالى كه اين مسئله درباره خاتميت صدق نمى‌كند؛ چراكه خداوند وعده محفوظ ماندن قرآن از تحريف و تغيير را داده است: »انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون« افزون بر اين، نزول قرآن زمانى صورت گرفت كه بشر دوره كودكى را طى كرده بود و مى‌توانست كتاب آسمانى را از تحريف حفظ كند؛ بنابراين مسلمانان از همان آغاز نزول قرآن به حفظ و نگهدارى قرآن اهتمام ويژه‌اى نشان دادند؛ به‌گونه‌اى كه امكان هرگونه تحريف و تغييرى ازبين مى‌رفت؛ به‌همين‌خاطر علت عمده تجديد پيام و ظهور پيامبر جديد منتفى شد و شرط لازم (نه شرط كافى) جاويد ماندن يك دين پديد آمد.

نقص
در دوره‌هاى پيشين، انسان‌ها به واسطه عدم بلوغ و رشد كافى قادر نبودند كه يك نقشه جامع و كامل براى مسير خود دريافت كنند تا بتوانند با استفاده از آن، راه خويش را ادامه دهند. بنابراين لازم بود كه مرحله به مرحله و منزل به منزل راهنمايى شود و راهنمايانى هميشه او را همراهى كنند؛ ولى در دوره جديدى كه اسلام ظهور كرد، بشر توانايى‌دريافت اين نقشه كلى را داشت؛ درنتيجه برنامه راهنمايى مرحله‌به‌مرحله متوقف و آن نقشه كلى يكجا به جاى‌آن جايگزين شد. از اين‌جا است كه مى‌توان به‌علت ديگر تجديد نبوت‌ها پى برد و آن هم اين است كه در دوره قبل از خاتميت، بشر قادر به دريافت برنامه كلى و جامع نبود؛ اما با پيدايش اين امكان و اين استعداد در عصر رسالت ختميه و بعد از آن، طرح كلى و جامع در اختيار بشر قرار گرفت و اين علت تجديد نبوت‌ها و شرايع نيز از بين رفت. علماى امت اسلام متخصصانى‌اند كه با استفاده از نقشه كلى راهنمايى كه اسلام به دست مى‌دهد و با تدوين و تنظيم آيين‌نامه‌ها و تاكتيك‌هاى موقت، راه را به ديگران نشان مى‌دهند(١٣).

نياز به تفسير و تبليغ
پيامبران در مجموع دو وظيفه انجام مى‌داده‌اند: يكى اين‌كه از جانب خدا براى بشر قانون و دستورالعمل مى‌آوردند؛ دوم اين‌كه مردم را به اطاعت از خدا و عمل به دستورات و قوانين الاهى آن عصر و زمان، دعوت و تبليغ مى‌كرده‌اند؛ به عبارت ديگر استاد مطهرى ميان نبوت تبليغى و نبوت تشريعى تفكيك قايل شده است و پيامبران را به پيامبران صاحب شريعت و پيامبران مبلغ شرايع انبياى گذشته تقسيم مى‌كند. بيشتر پيامبران، بلكه اكثريت قريب به اتفاق آنها، پيامبران تبليغى بوده‌اند نه تشريعى.
اسلام كه ختم نبوت را اعلام كرده است، نه تنها به نبوت تشريعى، بلكه به نبوت تبليغى نيز پايان داده است. اكنون سخن بر سر اين است كه بر فرض پذيرفتيم كه اسلام به واسطه كمال و كليت و جامعيت‌اش به نبوت تشريعى پايان داده است، پايان‌يافتن نبوت تبليغى را با چه حساب و فلسفه‌اى مى‌توان توجيه كرد؟
استاد مطهرى در پاسخ اين پرسش مى‌فرمايد: »حقيقت اين است كه وظيفه اصلى نبوت و هدايت وحى، همان وظيفه اول است، اما تبليغ و تعليم و دعوت، يك وظيفه نيمه بشرى و نيمه الاهى است ... ولى عالى‌ترين و راقى‌ترين مظاهر و مراتب هدايت است. وحى رهنمودهايى دارد كه از دسترس حس و خيال و عقل و علم و فلسفه بيرون است و چيزى از اين‌ها جانشين آن نمى‌شود؛ ولى وحى‌اى كه چنين خاصيتى دارد، وحى تشريعى است، نه تبليغى. وحى‌تبليغى برعكس است.
تا زمانى بشر نيازمند به وحى تبليغى است كه درجه عقل و علم و تمدن به پايه‌اى نرسيده است كه خود بتواند عهده‌دار دعوت و تعليم و تبليغ و تغيير و اجتهاد در امر دين خود بشود. ظهور علم و عقل و به‌عبارت‌ديگر، رشد و بلوغ انسانيت، خود به خود به وحى تبليغى خاتمه مى‌دهد و علما جانشين چنان انبيا مى‌گردند... در عهد قرآن وظيفه تعليم و حفظ آيات آسمانى به علما منتقل شده و علما از اين نظر جانشين انبيا مى‌شوند.«(١٤)
بنابراين از ديدگاه شهيد مطهرى، مفهوم »اجتهاد« در فلسفه ختم نبوت، نقش مهمى را ايفا مى‌كند. علماى امت در دوران خاتميت كه عصر علم است، قادرند با معرفت به اصول كلى اسلام و شناخت شرايط زمان و مكان، آن كليات را با شرايط و مقتضيات زمانى و مكانى تطبيق دهند و حكم الاهى را استخراج و استنباط كنند (اجتهاد) و بدين‌ترتيب بسيارى از وظايف پيامبران تبليغى و قسمتى از وظايف پيامبران تشريعى را (بدون آن‌كه خود مشرع باشند) با عمل »اجتهاد« و با وظيفه خاص رهبرى امت انجام دهند؛ ازاين‌رو درعين‌حال كه نياز بشر به تعليمات الاهى و تبليغاتى كه از راه وحى رسيده، همواره باقى است، نياز به تجديد نبوت و آمدن كتاب آسمانى و پيامبر جديد براى هميشه منتفى‌شده و »پيامبرى« پايان يافته است.«(١٥).
ادامه دارد...

پى نوشت‌ها:
١. سيد حسين نصر از اقبال لاهورى به‌عنوان نامبردارترين احياگر كلام (كلام جديد) در دوره معاصر نام مى‌برد. سيدحسين نصر، »جوان مسلمان و دنياى متجدد«، ترجمه مرتضى‌اسعدى، طرح‌نو، چ اول، ١٣٧٥، ص ١٠٥.
درباره آرا و انديشه‌هاى دينى اقبال ر.ك:
محمد معروف، »اقبال و انديشه‌هاى دينى معاصر قرن«، ترجمه محمد بقايى (ماكان) نشر قصيده سرا.
٢. مطهرى، ١٣٦٤، ٣٧.
٣. احزاب،٤٠.
٤. هيثمى،١٤٠٢، ١٠٩و
٥. فاضل مقداد،١٤١٢، ٦٧.
٦. آل عمران،١٩-٢٠.
٧. مطهرى، مرتضى، علل گرايش به ماديگرى، مجموعه‌آثار، ج١ تهران: انتشارات صدرا،١٨٢:١٣٨١.
٨. مائده،٤٨.
٩. حج،٦٧.
١٠. آل عمران،٥٠
١١. مطهرى، مرتضى، علل گرايش به ماديگرى، مجموعه‌آثار، ج١، تهران: انتشارات صدرا،١٣٨١، ٥٠-٤٩.
١٢. مطهرى، ١٣٨٥، ١٨٤.
١٣. همان، ١٤٨.
١٤. مطهرى، مرتضى، نبوت، مجموعه آثار. ج٤ ، تهران، انتشارات صدرا، ١٣٧٥، ١٧٤.
١٥. مطهرى، مرتضى، اصول فلسفه و روش رئاليسم، مجموعه آثار، ج٦، تهران: